صحرا، روز.
عبور دختري سرخ پوش به همراه دو گاو از جاده اي خاكي با ديدي مسلط از لاي شاخه هاي يك درخت از دور.
مسيح، پسر دوازده ساله، لاي شاخههاي درخت با مشتي كتاب به كش بسته شده، در حال نگاه كردن به دور دست.
دختر سرخ پوش كه با دو گاوش از ديد مسيح نزديكتر ميشود.
نماي نزديكتري از مسيح كه محو تماشاي دختر سرخ پوش و گاوهاست.
دختر سرخ پوش و گاوها زير درخت ميرسند.
دختر به بالاي درخت نگاه ميكند.
از ديد دختر به بالاي درخت: مسيح نيست. دوربين تيلت ميكند، دختر سينة گاو را در دست مسيح ميدوشد. وقتي كاسة دست مسيح پر ميشود آن را بالا ميآورد و جلوي دهان دختر سرخ پوش ميگيرد تا بنوشد. دختر سرخ پوش لب به دستهاي پر از شير ميسپارد.
بقيه در ادامه مطالب
خانة مسيح، صبح.
نماي درشتي از صورت مسيح كه در رختخواب آرميده است. صداي زنگ ساعت او را از خواب مي پراند و پس از لختي درنگ از كادر خارج ميشود.
نماي عمومي كلبة مسيح. خود را به كنار چرخ چاه مي رساند و دلو را به چاه ميفرستد. دوربين به آرامي سيصد و شصت درجه ميچرخد، وقتي كاملاً پشت به كلبه ميشود الياس با تابلويي از دختر سرخ پوش و دو گاو عبور ميكند. دوربين به مسيح ميرسد كه حالا دست و رويش را در دلو ميشويد و به داخل كلبه برميگردد.
نماي متوسطي از مشتي كتاب درسي برهم ريخته و برنامه اي به ديوار. مسيح كه ناني را به سق كشيده وارد كادر ميشود و از روي برنامه، مشتي كتاب و دفترچه را روي هم چيده و به كش ميكشد و از كادر بيرون ميرود.
صحرا، صبح.
مسيح در صحرا ميدود، در زمينه، زن و مردي روستايي درختي از ريشه در آمده را دوباره ميكارند. مسيح به پاي درختي كه در خواب ديده بود ميرسد و از آن بالا ميرود.
دختر سرخ پوش و گاوهايش از ديدي مسلط از لاي شاخه به درخت نزديك ميشوند.
نماي نزديك از مسيح در لاي شاخهها كه با چشم دختر را تعقيب ميكند.
دختر و گاوهايش از ديد مسيح بي اعتنا از زير درخت عبور ميكنند.
نماي متوسطي از مسيح لاي شاخهها كه براي جلب توجه دختر شاخهاي را كه رويش نشسته تكانتكان ميدهد.
نمايي دور از دختر سرخ پوش در حالي كه تنة درخت در كادر است. دختر بي اعتنا مي رود. مسيح از درخت پايين ميآيد و از كادر بيرون ميرود. تصوير مدتي روي دختر كه دور ميشود، ميماند.
مدرسه، ادامه.
نماي دوري از يك مدرسة روستايي در حالي كه پرچم از تيرك آن بالا ميرود.
نمايي كامل از كلاس. در باز ميشود. مسيح لاي در ظاهر ميشود و با دستش اجازه ميگيرد. معلم كه پشت به دوربين نشسته با سر به او اجازه ميدهد. مسيح وارد مي شود و روي نيمكتي خالي مينشيند. كتاب هايش در جاميزي و دفتر انشايش را روي ميز ميگذارد. معلم سر به سوي پسر ميچرخاند كه مشغول خواندن انشا است و ما صدايش را نميشنويم. انشا تمام ميشود و معلم كه پشت به دوربين نشسته، دست ميزند. بچه ها نيز دست ميزنند و صدا به كلاس بازميگردد. كسي كه انشايش را خوانده كنار مسيح مينشيند. معلم جايش را عوض ميكند و از روي دفتر به دنبال اسمي ميگردد.
معلم: مسيح.
مسيح با نگراني برميخيزد و جلوي تخته سياه ميايستد و شروع به خواندن ميكند.
مسيح: روز خود را چگونه ميگذرانيد؟
نماي نزديك از دفترچة انشا مسيح در حالي كه صفحه سفيد است و تنها عنوان انشا روي صفحه ديده ميشود. از كنارههاي دفترچه، سر معلم و تعدادي از شاگردان نيز ديده ميشود.
نماي معكوس از پشت دفترچه در حالي كه قسمتهايي از سر و بدن مسيح پيدا و پنهان است. مضمون آنچه مسيح به عنوان انشا ميخواند اين است: «صبح از خواب برميخيزم. از چاه با دلو آب ميكشم. دست و رويم را ميشويم. كتاب هايم را جمع ميكنم و به مدرسه ميآيم. بعد از مدرسه به خانه ميروم و ناهار پدرم را به صحرا ميبرم. پدرم چوپان است و تا ظهر گوسفند ميچراند. وقتي ناهارش را ميخورد گوسفندان را به من ميسپارد و براي كمك به يكي از عموهايم به مزرعه او ميرود و من تا غروب گوسفندان را مواظبت مي كنم. شب در خانه تكاليف مدرسهام را انجام مي دهم و زود مي خوابم تا بتوانم صبح زود سر وقت در مدرسه حاضر باشم.» اين مضمون با افعال غلط و تپق فراوان خوانده مي شود. نماي كاملاً باز از كلاس.
معلم: مثل امروز كه مثلاً زود اومدي! برو اونجا وايسا.
آنجا صفي از بچه ها ايستادهاند كه انشايشان را بد خواندهاند و تا به حال آن ها را نديده بوديم. معلم تركه اي را از جايي در ميآورد و مشغول تنبيه شاگردان به صف ايستاده ميشود.
تركة معلم كه به زير كادر فرود ميآيد. براي چند نما. دست هاي بچه گانهاي كه تركه بر آن ها فرود ميآيد. براي چند نما.
صورت بچهها كه از سوزش درد اصابت تركه، درهم كشيده ميشود. صورت مسيح يكي از آن هاست.
صحرا، ظهر.
مسيح با دستهاي باد كرده، در حالي كه دستار ناهار پدرش را حمل ميكند از جلوي كلبة الياس و پدر نقاشش ميگذرد.
نماي دور از درختي كه پدر مسيح و عمويش به همراه گوسفندان پدرش زير آن جمعند. راهي خاكي مسيح را به آنان ميرساند. عموي او با كوله باري كتاب كنار پدر مسيح نشسته است.
مسيح: سلام عمو! (و او را ميبوسد.)
عمو: سلام عمو جان! (متوجه دستهاي مسيح ميشود.) دستات چرا سرخه؟
پدر مسيح: هر روز همين جوري ميآد. يا مشقاشو ننوشته يا ديكتهاش صفر شده.
مسيح: انشا ننوشته بودم.
پدر دستار غذا را باز كرده است و هر سه مشغول خورردن ميشوند.
ـ نماي متوسطي از عمو كه از لاي كتاب هايش كتابي را درميآورد.
عمو: انشا كه كاري نداره عمو جان. من يه كتاب بهت مي دم، هر دفعه كه انشا داشتي، يكي از اين قصهها رو بنويس ببر بخون.
و خودش دو سه داستان كوتاه از روي كتاب نقل ميكند كه يكي مربوط به چوپاني است كه گرگ به گلهاش ميزند و او با بسم الله گرگ را دور ميكند. دومين قصه مربوط به عارفي است كه با بسم الله از روي آب رد ميشده و سومي داستان عاشقي است كه با بسم الله پدر دختر محبوبش را راضي ميكند تا دخترش را به او بدهد.
ـ نمايي از مسيح براي چند بار كه لاي نماي قبل استفاده ميشود. مسيح كتاب را ميگيرد و شروع به خواندن مي كند.
ـ نماي دور از عمو و مسيح.
عمو: من برم، قراره يه بار كتاب برام بيارن. خداحافظ.
برميخيزد و توبره و كتابش را به دوش مياندازد و ميرود.
صورت مسيح از پشت كتاب. مشغول خواندن است. كتاب از ديد مسيح، در حالي كه عمويش در زمينة كتاب از روي آب عبور ميكند.
صورت مسيح از كنار كتاب، متحير از تصويري كه در زمينه ميبيند.
مسيح: بابا نگاه كن، عمو از روي آب رد شد.
صورت پدر مسيح كه سر از خوردن برميدارد و نگاه ميكند.
ـ نماي دور از ديد هر دو در حالي كه عموي كتابفروش از آن سوي رودخانه براي آنها دست تكان ميدهد.
ـ نمايي از هر دو. مسيح هنوز متحير است.
پدر: احمق جان آنجا يه پُله، كه يه تيكه رفته زير آب. بعدشم عموت كاسبه از اين حرف ها نون ميخوره. راست ميگي درستو بخون اون وقت تا كرة ماه پياده ميروي.
مسيح كتاب را ميگذارد و به سوي رودخانه ميدود دوربين نيز به همراهش ميرود. مسيح به دنبال پل ميگردد.
صورت مسيح كه به رودخانه نگاه ميكند.
رودخانه و پلي كه كمي در دل آب فرو رفته اما ميتوان از روي آن تقريباً بدون خيس شدن پا عبور كرد.
صورت مسيح كه با ترديد بسم الله ميگويد و قدم برميدارد تا پا به روي آب بگذارد.
تصوير پاي او كه تا زانو در آب فرو ميرود.
تپه و آغل، غروب.
ـ نماي دور از گوسفندان و مسيح در غروب خورشيد بر نوك يك تپه.
ـ نمايي از محوطة جلوي آغل در حالي كه مسيح گوسفندان را به داخل آغل ميفرستد. صداي فرياد الياس پسرخالة مسيح ميآيد كه به فلك بسته شده. مسيح به سمت در خانهاي كه از آن صدا ميآيد ميرود.
صورت مسيح لاي در نيمه باز در نور غروب.
از ديد مسيح، الياس كه به درختي بسته شده و برادر قصابش كه گوسفندي كشته را به دار بسته او را با شلاق ميزند. مادرش كنار اوست.
مادر الياس: از گنجه قند برداشته با دوستاش خورده.
برادر الياس: (شلاق مي زند) ديگه از گنجه قند برميداري؟ ديگه هر چي داري با اين و اون ميخوري؟
الياس: (با فرياد و گريه) نه داداش جان!
مادر الياس: مشقاشم ننوشته، معلمش فرستاده دنبال من. روزي چند دفعه برم مدرسه؟
صورت مسيح.
صداي برادر الياس: ديگه معلمت ميفرسته دنبال ننه؟!
الياس: (با درد و گريه) نه داداش جان، نه. . . نه!
ـ نمايي از مسيح، لاي در، به عنوان شاهد ماجرا.
ـ نماي خانه از لاي در، از ديد مسيح. برادر الياس او را از فلك باز ميكند و مشغول پوست كندن گوسفند به دار آويخته ميشود. الياس كه روي پاهاي بادكردهاش لنگ لنگان راه ميرود، خود را به آغل ميكشاند. مسيح نيز از سوي ديگر كادر وارد ميشود.
داخل آغل: . مسيح وارد ميشود و كنار الياس لاي گوسفندان و روي پشكلها مي نشيند و به پاهاي باد كردة الياس دست مي كشد. هنوز نور بيرون به داخل ميزند.
مسيح: دردت اومد؟
الياس اشكش را پاك ميكند و دماغش را بالا ميكشد.
مسيح: يه چيزي يادت مي دم هر وقت داداشت زدت بگو، ديگه دردت نميآد.
الياس: چي بگم؟
مسيح: بگو بسم الله الرحمن الرحيم.
الياس: (با ترديد او را نگاه ميكند) برو بابا، خل شدي؟!
مسيح: ايناهاش تو اين كتاب نوشته. تازه عموم ميگفت. تو عمومو نمي شناسي يه آدم عجيب غريبيه. قد صد تا بارِ الاغ، كتاب خونده.
خانة مسيح، صبح.
ـ نماي درشت دلو آب كه از چاه بالا ميآيد تا به مسيح ميرسيم. صورتش را در دلو ميشويد و به اتاق ميرود. دوربين با او ميرود و باز ميگردد. الياس با تابلويي از دختر و گاوها عبور ميكند.
صحرا، ادامه.
درخت هميشگي. مسيح وارد كادر ميشود و از درخت بالا ميرود.
ـ نماي درشت مسيح از بالاي درخت لاي شاخهها در حالي كه بقيه حركتش را به بالاي درخت ادامه مي دهد و مستقر ميشود. كتابهاي درسياش و همچنين كتاب «فضيلت بسم الله» را به همراه دارد و به دور دست نگاه ميكند.
از ديد مسيح لاي شاخهها، دختر سرخ پوش و دو گاوش نزديك ميشوند.
صورت مسيح لاي شاخههاي درخت در حالي كه بسم الله را زمزمه ميكند ولي ما صدايش را نميشنويم.
دختر سرخ پوش و دو گاو به زير درخت ميرسند. دختر سربلند ميكند.
ـ نماي نزديك از مسيح كه به دختر نگاه ميكند و كتاب هايش از دستش به پايين ميريزد.
دختر و دو گاو از پايين در حالي كه دختر به درخت نگاه ميكند. كتاب ها به پايين ريخته مي شود و دختر بي اعتنا ميرود.
مدرسه، ادامه.
ـ نماي دور از مدرسه كه پرچم بر تيركي از آن افراشته است. مسيح وارد مدرسه ميشود.
تراولينگ از ديد مسيح در لانگشات راهروي مدرسه، در حالي كه صداي فرياد بچههايي كه تنبيه ميشوند از نزديك ميآيد دوربين به لاي در نيمه باز كلاس ميرسد. معلم، بچههاي كلاس را تنبيه ميكند.
صورت مسيح لاي در نيمه باز، با دست اجازه ميگيرد. به او اجازه داده ميشود، مسيح وارد ميشود. دوربين با او به عقب تراولينگ ميكند تا كنار بچهها ميايستد. روي صورت او ميمانيم و صداي تركه و فرياد بچهها را ميشنويم. معلم به مسيح ميرسد.
معلم: (به مسيح) چرا دير مي آي؟ دستتو بگير.
مسيح زير لب بسم الله ميگويد و دستش را بالا ميگيرد و چشم به تركه و معلم ميدوزد. وحشت تنبيه از چشمان مسيح ميريزد.
نمايي متوسط از در كلاس كه فراش مدرسه سرش را داخل ميكند.
فراش: بازرس آقاي معلم. . .
ـ نماي دور از ته كلاس. معلم دستپاچه تركه را پشت تخته مخفي ميكند.
معلم: بشينين سر جاتون.
ـ همة بچهها از جمله مسيح به سرعت سرجايشان مينشينند. معلم خودش را مرتب ميكند. در باز ميشود و بازرس به همراه يكي دو نفر ديگر وارد كلاس ميشوند.
معلم: برپا (بچهها ميايستند.)
بازرس: برجا (بچهها مينشينند. به يكي از بچهها) تو بلندشو ببينم. (بچه ميايستد) به نظر تو چه رنگي تو دنيا قشنگتر از همه است؟
بچه: (فكر ميكند) سبز آقا.
بازرس: (به يكي ديگر) راست ميگه؟ سبز؟
بچه دوم: نه آقا، زرد؟
بازرس: (به مسيح) تو؟
صورت مسيح كه در كادر ميايستد.
مسيح: سرخ آقا.
آغل، غروب.
نمايي باز از جلوي آغل. مسيح گوسفندان را به آغل ميفرستد. همچون پيش صداي نالة الياس ميآيد. مسيح گوسفندان را داخل آغل ميكند و دست آخر خودش نيز وارد آغل ميشود. اين صداها در طول نما ميآيد.
مادر الياس: با يه بچه اي دعوا كرده لباسش جر خورده من چقدر لباس بدوزم؟
برادر الياس: (او را ميزند) ديگه لباست جر ميخوره؟
الياس: (با گريه) نه داداش جان. . . نه. . . نه.
مادر الياس: از تو گنجه پنجزار دزديده.
برادر الياس: (او را ميزند) ديگه ميدزدي؟
الياس: (با گريه) نه داداش جان. . . نه.
داخل آغل، ابتدا مسيح و پس از مدتي سر و صدا الياس وارد ميشوند. الياس بد راه ميرود و دماغش را بالا ميكشد.
مسيح: بازم نگفتي دردت اومد؟ تا معلممون اومد منو بزنه بسم الله گفتم بازرس اومد. اينقده شاخ در آوردم!
الياس: منم گفتم اما بازم دردم اومد. بزرگ شم يه بلايي سر دادشم بيارم كه صداي سگ كنه.
مسيح: عموم گفت هركي با ايمان بگه، خدا كمكش ميكنه.
الياس: ايمان يعني چه جوري؟
مسيح: ايمان يعني اين كه آدم. . . يه جوري كه خدا. . . نميدونم ولي. . .
صحرا، صبح.
ـ نماي دور دختر سرخ پوش و دو گاو از جايي مسلط بر درخت و از لاي شاخهها.
صورت مسيح لاي شاخهها كه به وضوح بسم الله ميگويد.
دختر در نماي درشت از پايين درخت كه در كادر ميايستد و به بالاي درخت نگاه ميكند.
نماي درشت مسيح كه به او ميخندد.
از پشت مسيح بالاي درخت كه دختر حركت ميكند.
مسيح: آهاي دختر وايسا!
دختر: واي نميايستم!
مسيح: ديشب خوابتو ديدم.
دختر: غلط كردي.
مسيح: از گاوت بهم شير دادي. خودت شير دادي. (مسيح در طول اين نما خود را به پايين درخت ميرساند و سينة گاو را ميگيرد.) اينجوري.
ـ نماي بستهاي از صورت دختر و مسيح و سينة گاو.
دختر سينة گاو را در دست مسيح ميدوشد.
دختر: تو اين گاوها را دوست داري كه هر روز ميآي تماشا؟
مسيح: صاحبشو دوست دارم.
دختر: ولي تو كه كوچيكي.
مسيح: تو يه مرد بزرگو دوست داري، آره؟
دختر بي جواب ميرود.
ـ نماي دورتر از درخت در حالي كه دختر از كادر دور ميشود.
مسيح: اسمش چيه؟
دختر جواب نميدهد.
مسيح: پس بگو اسم خودت چيه؟
دختر از كادر بيرون رفته است.
صحرا، روز.
رعد و برق (براي چند نما).
باران در صحرا (براي دو نما).
باران شديد بر رودخانه (براي سه نما).
طغيان رودخانه بر پل كه نزديك است كنده شود (براي چند نما).
ـ نماي دور از مسيح كه گوسفندان را كنار رودخانه جمع كرده است و با اضطراب و دستپاچگي يكي يكي آنها را از پل رد ميكند.
دوربين با مسيح از پشت به آن سوي رودخانه ميرود (براي چند نما).
دوربين با او از جلو به اين سمت رودخانه مي آيد (براي چند نما).
ـ نماي دور از مسيح كه آخرين گوسفند را ميبرد و باز ميگردد تا دستارش را بردارد. برميدارد و به روي پل ميدود.
پل كه سرانجام كنده ميشود.
صورت مسيح كه بسم الله گويان از روي پلي كه آب آن را ميبرد، ميدود.
پاهاي او كه اسلوموشن بر آب ميدود.
ـ نماي دور از مسيح، گوسفندان و پلي كه آب آن را ميبرد.
صورت مسيح در ناباوري، به پلي كه آب ميبرد، مينگرد.
پل از ديد مسيح كه آب آن را ميبرد.
ـ نماي بسيار دور كه مسيح از خوشحالي جيغ ميكشد و گوسفندان را رها ميكند.
مسيح: بابا. . . بابا. . . عمو راست ميگفت. كجايي بابا؟
جلوي كلبة مسيح، روز.
زمين خيس است. صداي ضجه ميآيد. زناني سياه پوش بر سر ميزنند. مرداني جمع شدهاند و پدر مسيح را دلداري ميدهند. مسيح وارد ميشود.
صورت پدر مسيح.
پدر مسيح: برادرجان كدوم گرگ دريدت؟
جنازة خونين عموي كتابفروش مسيح در كنار كتاب هاي خونينش روي زمين.
صورت مسيح بهت زده. سر و صداي عزاداران بالا ميگيرد.
جنازة گرگ دريده عموي مسيح و كتاب هاي خونينش از ديد مسيح واضح تر. عمو گويي هزار سال است مرده است.
صورت مسيح كه هيچ چيز را گويي باور نميكند. حركت ميكند. دوربين صورت او را تا كنجي خلوت همراهي ميكند. به غم و حيرت سر به ديوار ميگذارد و بغض ميكند و بعد زار زار گريه ميكند.
صحرا، صبح.
نمايي بسته از شاخههاي درخت، مسيح خود را روي آنها مستقر ميكند.
مسيح: (زير لب) خدايا، امروز باهام حرف بزنه. يا بسم الله الرحمن الرحيم.
از ديد او دختر سرخ پوش، دو گاو و يك مرد جوان از زير درخت رد ميشوند. مرد و دختر با هم حرف ميزنند و هرچه مسيح درخت را تكان ميدهد، دختر حتي به بالاي درخت نگاه هم نميكند.
صورت افسردة مسيح لاي شاخهها.
مدرسه، روز.
ـ نماي دور مدرسه و دعاي صبحگاهي شاگردان.
مسيح لاي در كلاس ظاهر ميشود و با دست اجازه ميگيرد. صداي معلم در كادر بسته صورت مسيح ميآيد.
معلم: امروز ديگه چرا دير اومدي؟
مسيح: (زير لب) بسم الله الرحمن الرحيم (با صداي بلند) عَموم مرده بود آقا.
معلم: لابد مشقاتم ننوشتي؟
مسيح: (زير لب) بسم الله الرحمن الرحيم (با صداي بلند) عَموم مرده بود آقا.
معلم: انشاتو چي؟ اونم باز ننوشتي؟
مسيح: به خدا عَمومون مرده بود آقا.
معلم: برو دفتر، پروندهتو بگير. مدير اخراجت كرده!
آغل و خانه الياس، غروب.
مسيح با پروندهاي زير بغل وارد كادري ميشود كه از لاي آن الياس مشغول كتك خوردن است. برادر الياس پاي او را از درخت باز ميكند و الياس شلان شلان به آغل ميرود. مسيح نيز به دنبال او به آغل ميرود.
آغل در نور غروب. الياس از شليدن درآمده، شروع به رقصيدن مي كند و خود را به مسيح ميرساند.
مسيح گريه كرده است. الياس دست به اشكهاي او ميمالد.
الياس: براي عَموت گريه ميكني؟
مسيح: نه براي اين كه امروز هر چي بسم الله گفتم نشد. دختره نگاهم نكرد. از مدرسه بيرونم كردن. عمومم كه گرگ خورد. شايد من خيال كردم كه ازروي آب رد شدم. خيال نكردم؟ (و او هم اشكهاي الياس را پاك ميكند)
صورت الياس. دست مسيح را ميگيرد، دماغش را بالا ميكشد و ميخندد و چشمكم ميزند.
الياس: اين گريه الكيه. به دادشم نگيها، من امروز با ايمان بسم الله گفتم دردم نيومد.
1368
.: Weblog Themes By Pichak :.


