با سلام به وبلاگ معلم كلاس ششم خوش آمديد؛ لطفاً با نظرات خود ما را ياري نمائيد؛ اميدوارم لذت ببريد و براي بهتر شدن وبلاگ نظر بدهيد؛ خدا و گنجشك
زیارت عاشورا

 روزها می گذشت اما گنجشک با خدا هیچ نمی گفت ، هر بار فرشتگان سراغش را می گرفتند   خدا 

می گفت :" می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را

در خود نگه می دارد "

و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، اما باز هم هیچ نگفت ، تا خدا لب به سخن گشود :" با من بگو از آنچه 

در سینه تو سنگینی می کند "

گنجشک گفت :" لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام . اما خدایا ، تو با 

طوفانی بی موقع آن را از من گرفتی ! آن لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟!!!!..."

ناگاه سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند

خدا گفت :" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون سازد. آنگاه تو و فرزندانت از

کمین مار پر گشودید . "

گنجشک اما خیره در خدایی و وسعت پناه او مانده بود. خدا گفت :" و چه بسیار بلا ها که به واسطه محبتم از

تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. لحظه ای بعد صدای گریه اش ملکوت خدا را پر کرد.




تاريخ : پنج‌شنبه 18 دی 1393 | 13:19 | نویسنده : 6in6 | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران